از کاجهای درخت خانه همسایه اش بوی اسکروچ میاد، اما اون صبح تا شب، شب تا صبح لَم داده روی تختش و دلش هیچی نمی خواد. خیلی ها اونو به خاطر قد بلندش "بابا لنگ دراز" صدا می کردند، اما هیچکدومشون "جودی" نبودن یا بهتر بگم، اصلا "جدی" نبودن! مخصوصا این "ابُت" آخری که وقتی از بالای پله ها به سایه اش زل زده بود و گفت پیر شدی بابا، کمرت خم شده و حالا کوتاهتر از همیشه به نظر می رسی! "ابُت" دروغ نمی گفت، البته مثل همه فقط توی همین یک زمینه! اون ادعا داشت که می تونه با دونستن اسم هر کسی، دیدن کفش ها و لمس کردن چهارتا انگشت دست چپِ، آینده طرف رو پیش بینی کرده و پول حلال پارو کنه و به لطف خرج برای بوتاکس و پروتز و ... همیشه جوان و توی چشم بمونه،اما بابالنگ دراز چی؟! اون هیچ وقت حوصله این زندگی ِ شعاری و ظاهری رو نداشته و هیچ کدوم از این کارها رو هم بلد نیست، اون از معجزه چیزی نمی دونه و نهایت کاری که می تونه انجام بده تعویض پوشال کولر و نوشتن و ساختن چهارتا فیلم ابلهانه است که اون هاروهم اجازه ندن کسی ببینه...
بابالنگ دراز نمی دونه کجا، اما داره می ره...سه روز که نباشه ، دیگه روز چهارم همه اونو یادشون می ره. اون توی تمام زندگیش فقط به گورکنِ که التماس می کنه،آخه تمام ترس این روزهاش قد کشیدنِ روحش بعد از مرگشه... راستی؛ اون به بهانه پیدا کردن لباس هاش و برای همیشه رفتن، بدون اینکه بگه، چهارتا انگشت دست چپش رو زیر تختِ خونه "ابُت" ، قایم کرده!


برچسب‌ها: شهیار کبیری, بابا لنگ دراز, جودی ابت, اسکروچ, پیشگویی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
برای ش اسدی:

می دونی خسته شدم از بس که گفتم "خسته شدم از این روزهای کج و آدم های مریض"
بیکار هم نمی شینن، هر روز برام حماسه درست می کنن و خاطره ساز می شن این مردمِ فانِ لعنتی...
امروز هم مثِ دیروز،پریروز، پس پریروز و همه ی روزهای گندِ گذشته یه روز خسته کننده و تکراری دیگه بود؛
یه پیرمردِ کور عینک دودی اش رو تمیز کرد و من رو شناخت، بدون اینکه حتی بووم کنه! تازه دستمم گرفت و از خیابون ردم کرد...
یه فوتبالیستِ یه پا گوشه اونطرف خیابون برام خبرورزشی خرید ، یه خانم گدا با شش تا بچه ی سیر هزینه ساخت فیلم بعدیم رو داد و یه فا.حشه منو تَرکِ موتورش سوار کرد، تک چرخ زد و ازم سوال های فلسفی پرسید که من جواب هیچکدومش رو نمی دونستم...
می دونی... ایراد از چشمایِ منِ کجدار و مریزِ که وقتی بهم گفت عزیزم من همیشه ۶تا دوسِت دارم و مطمئنم کسی به این رکورد نمی رسه، باور نکردم،خندیدم، ندیدم، نشنیدم و نشستم با صدای خسرو شکیبایی بلند بلند فکر کردم به همه ی شخص ثالث هایی که کشیدن پایین و نشستن روی سوراخ مُخِ من... خیلی وقت ها هم قبلش لوبیا خوردن و بعد، بَد نشستن روی سوراخِ مغزم ... یا نخود!

هه! نخود، نخود نخود هرکه رود خانه ی خود...
من گشمدم، توی تمومِ روزها قاطی این آدمها،کسی آدرس خونه ی منو بلده؟!

2

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 

حالا که دیگر نمی توانم پُر رنگ باشم، بیشتر از هر وقتی حالم از آدم های کمرنگ بهم می خورد. می دانم،

بزودی آنقدر کمرنگ می شوم که از این فیلم های سیاه و سفیدی که هیتلر هنگام داد و فریاد کردنش را نشان می دهد چیزهای زیادی دستگیرم شود! آنوقت شاید بتوان گفت که من نژاد پرستم ولی حتم دارم همان موقع هم از من نژاد پرست تر باز پیدا خواهد شد...

آدم های چندرویی که از تنهایی و آدم های تنها می ترسند،

دو به دو کنار هم می نشینند و دنیا را تنگ تر و تنگ تر می کنند؛ برای همه اطرافیان البته به جز خودشان... تازگی هم هوای آلوده را سوژه کرده اند سرِ آدم های تنها؛

گیریم که تک سرنشین هم باشد ماشین آدم های تنها، آدم تنها کجا را دارد که برود؟!

سوء تدبیر و سوء تفاهم هم نشود مثل رفاقتتان،

تنهایی نه آن حس قشنگ دخترکان یک و نیم متری پولدار است و نه لذتی که پسرک  فیلسوفِ کتاب خوانده از با خود بودن می برد

تنهایی حس آدم های معمولی است مثل من وقتی

توی رختخواب دوست دخترشان یک قلچماق را می کُشند یا

نشسته اند روی ساعت، طول عمر بلند رقیب قهار رابطه یک طرفه عاشقانه اشان را آه می کِشند و

بعد می فهمند

چقدر معمولی و بی پرداختند آدمک های توی فیلم ها و نگران می شوند نکند دارند توی فیلی، چیزی بازی می کنند.

دست آخر هم به خود می آیند و نظاره می کنند بی قید ترین ته سیگارشان را که توی آیینه عقب، روی آسفالت سیاه هزاران ذره ی قرمز میرا می شود و تصمیم می گیرند که خودشان هم کمرنگ شوند، محو شوند، فید شوند، فید تو اوت!

شهیار کبیری

پ.ن1: شما هم آنقدر معمولی به نظر می آیید که یک روز بالاخره بفهید و تنهایی اتان را جا بگذارید ایضا!

پ.ن2: فید می شوم، فید تو اوووت!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 

بس می کنم! و پس فردا ظهر آمبولانسی خریده و دور و بر هفت تیر، خودم، خاطراتم و دنیای کوچکم  را زیر خواهم کرد...

آخرین تصورات پس فردا بعد از ظهرمن هم مملو از انسان های پارادوکسیکالی است که می توانند توی ساعت های درهم و برهم عصر جمعه برای هم راست کرده و دروغ بگویند، دست بزنند و مال هم شوند و من را تنها تر از حتی تو

تو؛ تویی که بس نمی کنی و تنهاتر از همیشه، بی مهابا تنها می گذاری ام با مُشتی خاطره از جماعتی که نمی شناسندم اما بارها با من خوابیده اند.

و من

پس از مرگ با یک درجه ترفیع، گالیور جدید تهران خواهم شد!

و ور خواهم زد بیشتر از الان٬ بیخ گوش تو

از تهران ... تهرانِ تلخ، تهرانِ کثیف، با آلودگی های ساعت 23 کوچه ی ما؛

آلودگی های صوتی پسر بچه 13 ساله و آلودگی های جنسی مادرهای سی و چند ساله...

و ضربدر روی دست گالیور جدید شهر تو برای این است که یادش نرود جایی بنویسد آدم ها را فقط باید نگاه کرد، آن هم ترجیحا از بالا و بعد هم لال شده و فرار کرد!

پ.ن1: بس می کنم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 

آرام آرام می آیی در رویای من، با فونت Tahoma، سایز 10! با صدایی خمار از پشتِ تلفن

شاید با همان مانتوی بنفش،یا تاتویی که پشتِ گردنت بسته نقش...

آرام می آیم در رویای تو، می بوسمت، دورت پیچیده و نوازشت می کنم

آرامِ آرام...

تو، دراز کشیدی روی تختخوابت با خستگی ناشی از مُشتی کار کرده با رویاهای بین من و تو مشترک شروع نکرده

سرت را بلند می کنی،

می بینی بوی قرمه سبزی، تمام فضای اتاقت را پُر کرده!

خوابالود، سرت را بلند کرده و می گویی:

تویی شهیار؟!

و من هم بیدار می شوم

همانطور که دوست دارم، افق بر عمود!

آنوقت می بینم تو داری برایم نقش آنا بارتون را بازی می کنی یا

شاید هم دندانهای خرابم رو پُر کنی...

بعد انگشت کوچکت را حلقه می زنی دور کوچکترین انگشتم، می گویی فکرش را هم نکن! ما با هم ازدواج می کنیم فوقش خوشبخت نمی شویم و طلاقم را می دهی...

و بعد بلند بلند می خندی!

فرصت نشده بگویم خنده هایت را دوست می دارم و فرصتی می شود که بگویی گریه هایم را دوست می داری.

آرام آرام می رویم در رویای هم

شاید با فونت Tahoma سایز 10! شاید با صدایی خمار از پشتِ تلفن، شاید با همان مانتوی بنفش، شاید با همان تاتویی که پشتِ گردنت بسته نقش، شاید فقط با یک قیافه بامزه، شاید کچل، شاید با دلی گُنده، شاید یه شروع رویایی، شاید یک معجزه!

شاید دلیل زندگی ام باشی اصلا...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
اگر بازهم از اوضاع و احوالم می پرسی بدان که

این پسرک دیگر " نیشش" تا بنا گوش باز نیست٬ سمی شده یا شاید هم عفونی - دست خودش هم نیست!

ایکاروس٬ پسر دایدالوس هم لوس شده یا شاید هم مثلِ نود و سه درصد از رفقایم دیوث - دست خودش هم نیست!

او هم این اواخر قبل از پرواز به رویاهایش هزاران بار سلامت چتر نجاتش رابررسی می کند بیچاره...

آبروی پدرش را برده!

سرت را درد نیاورم بیش از این

پنگوئن ها و خرس های قطبی ام راببوس و اگر هنوز هم زیباترینی - که هستی - خودت را هم...

خداحافظ.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 

- این اواخر پلک چپش کم تر می پرید!

- این که نشد دلیل، بهتر شده بود یا بدتر؟

- بدتر یعنی چی؟

- امممم...گندتر

- پس بهتر!

- شاید تو اشتباه می کنی... شاید تو عینکی تر شدی و خوب ندیدی!

- نه من همیشه خوب می بینم و بهتر از آن خوب دید می زنم!

- لیس چی؟ لیس بلدی بزنی؟

- نه خیلی خوب ...از آب دهنی بدم می آید ... برای منی که به قهقه های هیستریک و بسته شدن دست و پاهایم به چهارطرف تخت عادت کرده ام چه نسخه ای می پیچی دکتر؟

- به خدا اعتقاد داری؟

- گهگداری صدایش می زنم

- او چی؟ تا به حال صدایت زده؟

- یکی دوبار... از روی ترانس! هر دوبارش هم برایم قیافه گرفته

- حتما گولش زدی! برایش فلسفه گفتی، داستان فلسفی گفتی، شعر خواندی...

- چیز خاصی نبوده، پنج شش بیتی از فردوسی خواندم و بعد شاملو!

- چیزی هم حسابت کرده؟

- همین که سلامتی داده شُکر!

چه کسی به تو یاد داده سلامتی بزرگترین نعمتی است که به من و تو داده!حتی یک بچه دوساله، خانه ی شنی لب ساحلش را سعی می کند سالم بسازد.

- چه می دانم...مامان بزرگش می گفت، مامان بزرگش وقتی دندان های خرابم را پر می کرد چنین گفت

- مامان بزرگش چند ساله است؟

- نمی دانم مُرده!... راستی دکتر پاهایم  جدیدا دیگر بو نمی دهد... او هم این اواخر وقتی همش می خوابید خرناس نمی کشید!

- حتما روشن فکر شده بود

- نه...چون سبیل نمی گذاشت، موهایش را هم رنگ نمی کرد... خود به خود هایلایت بود... می دانی هایلایت موهایش ریشه در فسفرهای مغزش داشت...

- چه مدت با هم بودید؟

- 8روز... به هم قول داده بودیم در این هشت روز دور دنیا را بچرخیم...حسابداری خوانده بود! حساب کردیم 4روزه به آنور دنیا می رسیم و یک مزرعه کوچک می خریم و برای روزهای پیری امان، هِی بچه درست می کنیم...

- پس چرا نرفتید؟

حساب کردیم روز اول تمام نشده مادرش از گریه کور خواهد شد و پدرش دیوانه!

- پدر و مادر خودت چی؟

- مادر من هم چه می دانم...راهبه، پدرم سیاه مست

- خب...تعریف کن که چه طور به این روز افتاد؟ چرا بو گرفت، سفید شد... باد کرد

- می دانی دکتر؟ آدم ها دو دسته اند... از دسته اول که باید ترسید و پناه برد به دسته دومی که بدون بحث سر اینکه اینجا نه آنجا، یواشتر، درد دارد دراز کشید! اما او از هیچکدام از این دو دسته نبود. همش سردش بود، پلک چپش می پرید... خواستم گرمش کنم، گردنش را لیس زدم... هی می لرزید...گفتم نلرز دختر، وقتی می لرزی زبانم خط می خورد!

- و زبانت خط خورد و مُرد؟

- مُرد؟ کی گفته که او مرده؟ دست به سینه هایش بزن... ببین، ببین هنوز هم داغ است! اوووووه...خرناس...پاهایم... بو نمی دهد... نکند بریدباشندشان!

پ.ن۱:همیشه دوستت داشتم ٬ چه زمانی که دونفری روی تختخواب یکنفری می خوابیدیم و تو گرمت بود و چه حالا که تنها روی تختخواب دونفری می خوابم و سردم است...
پ.ن۲: سپاس از حسن سبزعلیان عزیز بابت طراحی و تایپوگرافی لوگوی کنار صفحه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
کــــار و مَعــــــاش و عشــــق

خیلی قَبل تر سِه دلیل مُحکم بود برای بیرون آوردن من ازاین دَخمه، از این رخوت، از این سوراخی که برای خود کَندِه ام.
بعد تــــو گَس شدی، رئیـــــس گُندهِه عُذر من و کــــــارهایم را با هم خواست و شدم مُفلسی تن
ــگ مَعــــــاش!
حالا هم هرچه جمع و تفریق می کنم می بینم که 
کــــار و مَعــــــاش و عشــــق
هنــــوزهم سِه دلیل مُحکم است، مِثل بوی پنیر در ذهن یاغیِ یک موش!
دلیلی مُحکم برای بیرون آوردنِ من از این سوراخ، این رخوت ، این تجربه های تلخ، چه می دانم محکم دیگر، مثل یک سیلی زیر گوش
!
بویِ پنیر، اصلا همین دلیـــــل دستم را می گیرد و 
می اندازد بَغَل یکی از تــــو گَس تر، از رئیــــــس گُنده تر و از خــــــودم عینکی تَر!
می دانـــــی...
این بَــــــخت است که مـــرا صدا می زند و این تـــــویی که صدایم نمی زنی...
راستش را بخواهی صدایش اصلا مثل صدای تو خوب نیست؛ اما
خُـــــب چاره ی دیگری هم نیست!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
من امسال 2737:28 ساعت خوابیدم و 6022:32 ساعت بیداریم را کابوس دیدم!
2423:16ساعت از 6022:32 ساعت بیداریم را که کابوس می دیدم هم برای مشتی حرامزاده به اجبار بیگاری کشیدم...
5998 تا میس کال از شماره های ناشناس داشتم!
188102 بار به رویاهایم پرواز و 188100 دفعه سقوط کردم،
641 نفر را از phone book موبایلم حذف کردم و آنطورکه محاسبه میکنم باید از phone book 51 نفر هم پاک شده باشم.
53بار پس ...
ازشنیدن بوق پیغام گذاشتم و 430 بار بعد از شنیدن بوق اَه گفته یا خندیده اند و قطع کرده اند.
231بار با خودم دست به یقه شده و
از 656 نفر از دوستان و آشنایان ِ جدید و قدیمی دیگر هم متنقر شدم.
123 فیلم بلند، 31 مستند و 94 فیلم کوتاه ِ مزخرف دیدم.
132 مطلب،62ایده و 80 داستان نوشتم و 252مطلب،220 ایده و 110 داستان ناخوانده ام را جر داده و یا به سرجایشان – سطل زباله – ریخته ام.
3دفعه به دندانپزشکی رفته و 7 بار به چیز دیگر پزشکی!
827 دقیقه ازچند بازی فوتبال و بسکتبال را دیده و به دلیل درد ِ دندان و اعصاب ضعیف اطرافیان، تخمه قابل ملاحظه ای نشکستم!
الان هم در کندترین لاین ترافیک سنگین مغزم لا به لای مردمی که تنها روز های عید مقداری مهربان می شوند و مودب؛ در حال حرکتم ونور ِ قرمزِ نوک سیگارم روشن ترین نقطه ی زندگی نه چندان مهیجم است.

پ.ن1:
و این چــه و چــگونه روزیــست که بعد از بیست و اندی - کوروس سال آمدن و رفتن
بــرای من و امثال ِ منی که واسه خیلی ها زود کهنه
هنوز،
نــــو مانده؟!

پ.ن2: امیدوارم سال جدید ِ موفقیت آمیز، خوشحال، سلامت و بی دروغی در کنار بهترین هایتان داشته باشید.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 

خاک بازی - کارگردان شهیار کبیری
نمایش فیلم خاک بازی در فستیوال بنیاد فرهنگ - لس آنجلس
تماشای آنلاین در فستیوال




- می دانی ...کلاغ ها اتفاقی سیاه رنگند،مثل تمامِ آدم هایِ بخیلِ دور و برمان؛ و مسئله مهم تر برای من آن درختِ تنومندی است که از چشمانِ تو روئید بر بایرِ قلب من... ریشه هایش کجا می روند؟ راستی کجا می روند، تا به حال فکرش را کردی؟

- نمی دانم! عجب سوالی می پرسی... من حتی نمی دانم از کجا می آیند!

- و مسئله ی مهم تر برای من فکر خوابیدن زیرِ سایه ی شاخه هایش و برای لحظاتی مُردن، دور از این دنیا شدن، بی...
مهابا به تماشای خوشبختی نشستن و از ته دل که نه - نمی گذارند - ولی خندیدن است!

- خُب اشکال از ما نیست، زمین و زمان طاقت ندارند، دوام نمی آورند،از هم می پاشند، از کسی خُرده نگیر، خوب همه چیز را نگاه کن...

- نه، از تو که نه، از خدای تو هم خرده ای نیست، در روزگاری که جز تو همه ی حرف ها مثل حرف های پدر برایم بی معنی است، جای خُرده گرفتن از کیست؟ اما خودت که می دانی مسئله ی مهم تر، چمنی است که همیشه در ذهن یک گاو جاری است... مثل تو در ذهنِ من!

- هاه! تو مُفسر ذهن گاوهایی؟

- حق با توست، من مُفسر ذهن گاوها نیستم، اما مسئله ی مهم تر برای من صبوری یک گاو است... از من خُرده نگیر نازنین... گاو های سپید، دور از چشم زاغ های سیاه، زیر درختِ تنومند عشق، در فکر چمن، بیخیالِ اینهمه صدای قار قار، صبوری باید پیشه کنند، صبوری...

پ.ن۱: فـــراموش کردنِ من
برای تویــــی که هنــوز هم دوستت مـــی دارم،
درمانِ کینـــه تو باشد و
پـــادزهرِ عشـــقِ من...

پ.ن۲:
یه روز خوب میاد...
میاد؟...
میاد... اما بازم پشتِ سر اون روزِ خوب،
یه روز بد میاد...
روزهای بد میاد... هی بد میاد... بذتر میاد...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
0 –
هر روز صبح که عقربه های ساعت به پنج می رسند،ترسو می شوم - نمی دانم چرا - اما کلاغ ها درِ گوشم غار غار کنان خبر می دهند که جنازه ات را توی میدونِ شهر،لاشخورها چند ساعتی است – نمی دانم چند ساعت – روی دست هایشان گرفته اند و می رقصند.لاشخورهایی که دهانشان خونی،پر و بالشان بنفش و چشمانشان بارونیست.
2-
خودتان را به آن راه می زنید، ساعت ها می نشینید و باهم آتش را کشف می کنید! سیگارت را که برایت آتش
زد، وسط آن پُک اولی یا دومی، خودت را لوس مي كني و می گویی: "حالا بیا با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف کنیم..."
1-
خودم را به آن راه می زنم، تلویزیون را روشن می کنم، جسد های اتو کشیده و بعضا شیکی را می بینم که از جلوی چشمم رژه می روند و به من و شلوارک و خشتکِ سوراخم پوزخند می زنند و می خواهند که خودشان را فرو کنند؛ فرو کنند به همان گوشه ای از ذهنم که تو خالی اش گذاشته ای. زود تلویزیون را خاموش می کنم، می روم سرِ یخچال و چند جرعه ای آب خنک می نوشم – از بطری، بدون لیوان – همانطور که تو دوست نداری... بعد می روم که بخوابم ولی از دیوار پشت کمدِ لباس، صدای زن همسایه است که مزاحمم شده و توجه ام را جلب می کند؛ صدای زن همسایه به اوج می رسد؛ صدایش به اوج می رسد یا خودش - نمی دانم-
4 –
خودتان را به آن راه می زنید، ساعت ها کنار هم می خوابید، با خصوصی ترین جاهای هم وَر می روید تا با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف کنید! کسی آن سوی دیوار انگار تلویزیون را خاموش می کند؛
لب هایش را روی لبهایت فشار می دهد و می گوید: "هیس...!" نمی خواهم آدمک آنسوی دیوار صدای تو را برای نشنیدن صدای دلتنگی اش بهانه کند... و تو می خندی!
3-
خودم را به آن راه می زنم و به روی خودم نمی آورم که این صدای خنده ی توست، صدایی که روی خاطره ی آغوشم، بر لباس های من خیلی وقت است جامانده،و حالا تو سیگارت را توي بغل آن نره خر کشیده یا نکشیده، میان پُک چهارم یا پنجم- نمی دانم – درون همان لیوانی که من دوستش دارم، خاموش می کنی؛ همان لیوانی که الان دیگر مال توست؛ می دانی که من همیشه بطری را ترجیح می دهم، حداقل مزه ی گسِ خاکستر ته سیگار نمی دهد...
5 –
هر روز ساعت پنج، دَمِ ساکنِ صبح که همه ترسو می شوند و من به دلِ گوینده ی رادیو می اندازم تا لابه لای خبر ترافیکِ همت، غیرت کرده و برای 1بار هم که شده اعلام کند که میدان بزرگِ شهر به علت تشییع جنازه ام مسدود است،دکان ها تعطیل و رفت و آمد به کوچه ها محدودتر از همیشه شده و تمامی حیوانات شهر کیک و ساندیس به دست با صدای بوق و کرنا به خیابان ها ریخته اند.آنها خیلی زیادند – حیوانات را عرض می کنم – خیلی زیادند، اما دقیق نمی دانم چندتا هستند...
سوی رئال
 
پ.ن۱: به تعدای نفر! جهت آموختن زبان آدمیزاد در راستای بیان پاره پاره هایی از دلتنگی های دل تنگمان نیازمندیم.
پ.ن ۲: مصاحبه با من راجع به فیلم خاک بازی را از اینجا بخوانید.
پ.ن ۳: داستان کوتاه جدید من (دیالوگ بازی) ، تحت عنوان " زهرا - زهره - کریستینا - بارسلونا " را از اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
۱-

گفته بودی آدم های قد بلند را دوست می داری...

 من الان با 198 سانتی متر قد به قامتم مشکوکم!
راستش من به همه چیز مشکوکم... خیلی هم مشکوکم!!!
به همین خاطر است که وقتی توی چشمام ذل زده و حرف میزنی هیچکدام از حرفهایت را نمی فهمم. چون تمام مدت به این فکر میکنم که آیا این صدا واقعاً مال توست که روزی می گفتی آدم های قد بلند را دوست می داری، یا مال کیست که مرا با 198 سانت قد دوست نمی دارد؟
اگر مال توست پس چرا من انقدر به قامتم شک میکنم؟
اگر مال کیست پس چرا تماماً حرفهای تو را می گوید؟
من مشکوکم؛ خیلی هم مشکوکم...

۲-

تا وقتی که نمُردی 
نخواهی فهمید که مرگـــــ
پاداش یک عمر زندگی کردنت بوده
نه تقاصش...
حالا بیا و باز هم مثل همیشه زود قضاوت کن
راجع به من،
زندگی،
مرگ و 
غیره ای را که ایضا مثل این مثل های فوق دوست نمی داری...

۳-

خدا؟!
نظرت چیه 
یه کم،برای یه مدت کوتاه هم که شده
باهم دیگه دوست باشیم؟

پ.ن۱: گزارش ایسنا از اکران خصوصی فیلم مستند راک آن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری | 
 
خونه
پستچی
انباری
درباره وبلاگ
self-employed writer and film-maker

آرشیو تیمارستان من
دانلود فیلم کوتاه هایی که تا به حال ساختم.
نوشته های پیشین
93/04/01 - 93/04/31
92/10/01 - 92/10/30
92/07/01 - 92/07/30
92/06/01 - 92/06/31
92/04/01 - 92/04/31
92/03/01 - 92/03/31
92/01/01 - 92/01/31
91/11/01 - 91/11/30
91/09/01 - 91/09/30
91/08/01 - 91/08/30
91/06/01 - 91/06/31
91/05/01 - 91/05/31
91/04/01 - 91/04/31
91/03/01 - 91/03/31
91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/07/01 - 90/07/30
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/02/01 - 90/02/31
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
آرشيو
برچسب‌ها
شهیـار کبیـری (2)
فیلم خاک بازی (1)
تیزر فیلم مستند راک آن (1)
جودی ابت (1)
اسکروچ (1)
پیشگویی (1)
بابا لنگ دراز (1)
رفقای بستری شده ی من!
من در فیس بوک (Facebook)
صادق هدایت
رضا یزدانی
امیر مُطلبی
حسین صفری
نیکو ترخانی
نادیا
منیره حسینی
مهرانا
شایان امینی
بزرگمهر حسین پور
سارا حکمت
سینا حشمدار
ساهاک
نسترن
آرمین ابراهیمی
محمد شعبانی
امور فرهنگی دانشگاه میرداماد
محسن
اشک لیـــــــــــــــلی
آرش اسپو محلی
آتوسا 666 ولت!
ماهور
محمد جفنگ
گوسفند زنده!
وبلاگ رسمی The Ways
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب