![]() |
|
سخت ترین قسمت زندگی من،فصلِ خاطره هاست؛ فصل،فرصت یا تهدید مرگ رویاها؟ یا رُک تر بگویم: همان گُه خوردم ها... آخرین باری هم که در این فصل سرما خودم را فروختم، آخرین باری بود که فکر می کردم همه جا گرم شد و سگ لرزه ی دیگری وجود ندارد . از آخرین بار،176 روز می گذرد و 175 روز است که از خودم می پرسم،این آخرین بار پس چرا تمام نمی شود که اینبار با خیال راحت آخرین بازمانده ام، ذهنم را هم بفروشم؟ آسان ترینش هم، گوش کردن به نصایح طول و درازی است که با " بی خیال! شَهـی جون...مَرد باش،بلند شو... آشنا که همیشه هم آشنا نیست،گاهی وقت ها از غریبه هم غریبه تر می شه..." شروع می شود و آخرش هم با یک "چشم!شما درست می گی اِسی جون، من توی زندگیم مثل همیشه اینبار هم گُه خوردم!" تمام. و اِسی و دیگران یادشان رفته که آخرین مَرد تاریخ،فقط اندکی پس از آنکه آخرین زنِ بدکاره تاریخ توبه کرد مُرد! تا دنیا بسان امروز پُر باشد از زنان قدیسی، که همان معشوقه های امثال اِسی هستند و آب توبه شناسند و آب اُستوقددوس دوست. و آنقدر از این بازی های تریپ خسته ی مرام سرخوشیم که دیگر کسی نیست بگوید: نه اِســی،اســماعیل است – نه ثُـری، ثریا نه عبدی،عبدالله است و نه شهـی هم شهـیار ایضا... در انتها هم مثل همیشه باید خدارا شکر کنی که اسمت کوثر و کیارش نیست!
پی نوشت: ذهنت،دنیا و انسان هایش تصغیرت می کنند، چه با خاطره ها،چه با اسم مصغر،چه با نصیحت و چه با زن های قدیس! پ.ن۲: موزیکی که روی این تیمارستان می شنوید: روانشناس از گروه بال.گرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
مهم نیست که منطق تو فقط برای من بیدار شد و برای این مردم چشم آبی و سبز و موطلایی، بسان فاحشه های ارزانی خوابید تا ته استدلال ، سهم امثال منِ کله سیاهی باشد که هراتفاقی خوبی که هیچ وقت برایم صورت نگرفت به حتم ناقلِ حکمتی باشد از سوی خدا! حسن ختامت وقتی روی این تخت های رنگ و وارنگی که هرشب عوض می کنی هم لابد حدیثی است خودجوش، که خدا عادل است و عادلانه تبعیض را رعایت کرده همه جا،حتی روی این تخت هایی که تو با دیگری سر همه ی آن چیزهایی که دارند و من ندارم جز عشق – عشق بازی می کنی، می خوابی و سربه سرم می گذاری... مهم نیست که منطقِ نخواستنم برای توست و استدلالِ نداشتنت برای من و حکمت هم که لامصب همیشه چسبیده است به خدا... مهم نیست که استرس من، فرزند همان پدری است که وقتی چیزی می شکند مثل دل، مقصر کسی است که آن را پیش تو جاگذاشته مثل من، و منی که اینروزها از درد و دل با دیوارهای اتاق، سلطان توهمی شده ام بنام قضا وبلا و فرزند دست و پا چلفتی که عرضه هیچ کاری ندارد و از بس دروغ خورده است شبیه من یا نه،خود من شده تا مستحق هر توهینی از جانب تو می بیند خودش را ... مهم نیست که برخواسته از همان ژن معیوب و عفونتی شده ام که دیگر دوایم پوست کلفتی نیست و خب مطمئنم این نیز برایم حکمتی دارد و توهمی که امانم را بریده است این روزها که خب برایت هیچ مهم نیست...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
لینک داتلود فیلم کوتاه " کافه قبر" نویسنده،تهیه کننده و کارگردان: شهیار کبیری با بازی،صدا و موسیقی: عبدی بهروانفر داستانی - اجتماعی سال ساخت: ۱۳۸۷ - تهران مجری طرح: انجمن سینمای جوانان تهران سایر بازیگران: امیر مُطلبی - شهیار کبیری - سینا حشمدار - سمانه مُطلبی - حسین کاپله ، محمد کاظم پور و ... دستیار کارگردان: مهرانا نجفی مشاور پروژه: آرش معدنی پور طراح پوستر: سمانه مّطلبی تصویر بردار: وهاب گائینی تدوین: مهدی بهرامی مدت زمان:۲۴ دقیقه پخش از: پالاپال
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
امروز چه روز نکويیست ! پس از کدورت ها ،تلخی ها و قهر ها ، تو می آيی. تو!! تويی که آوازه ات تمام آبروهای شهر را خشکانده است !! تو را بخشيده ام،برای هزار تکرار بار شايد !! تو را بخشيده ام، امّا ،سخت و نفس فرساست گريز از رعشۀ خشم های فروخورده !! چه تپش ها که قلب من هر بار ، هر بار که صدايت را از جرز غيبت ها ، و يا نامت را از زبان غريبگان شنيد،، چه انقباضی که قلب من هر بار ،پاسخش بود به تمام همين ...شنيده ها ....همين شنيده ها....آری ...همين شنيده ها..... چه تيرگی ها !!!! آه که چه تيرگی ها !!! که نشانه های تنت را، بسياری چون من ،موی به موی ،از بر بودند، چه تيرگی ها که مي گرفت روح من هر بار ،در پاسخ به تمام شنيده ها... باز هم کنون ،امّا ،تو را فرو بخشيده ام ،برای چند هزارمين بار شايد !! همچنان پاک و بی بديل ميابمت ، در اين روز نکو !! از پس کدورت ها ، تلخی ها و قهر ها !! چه سخت است ،چه سخت،هر بار ،دليلی ،(پستا.نک وار مرهم گریه هایم)،حتی اندک،يافتن،برای هر هرز گی بی دليلت !! !! چه سخت است، هر بار ،هر دير آمدنت را، هر نيامدنت را،هر بی بنيه گی ات را ، و هر پس زدنت را،معلول حادثه ای روزانه ،انگاشتن...؟؟؟ (خيابان ها شلوغند؟ تلفن ها از کار افتاده اند؟ يا صاحب خانه ها ميهمان را به ساعتی بيش بودن، اجبار کرده اند ؟؟؟ بی بنیه گی اش؟ آه !! آنهم که حاصل کار بی وقفه و دخل نان است...) منطق توجيهات !! منطق هر مرد زن فا.حشه است !! و من ،پـيش از همه ، و بيش از همه ،شارح بی نوای اين منطق !! انديشناک،بر آستانِ در زُل زده ،آمدنت را به انتظار می گـِريَـم !! با کوله ای از توجيحات ،برای هر قصور هر چند بزرگ تو !! جالب که پـيش از تو ،من خود دليلی برای هر خطايت می سازم ، و در آرامش افيون زده ی ادّله ها ی کودکوارم !! اندکی در تنت ميهمانی می گيرم، اندکی می خزم در لابه لا های مشهورت، و اندکی می خوابم ، سر بر زانوان پُـر گناهت و دست هايت لالايی وار ،شانه می شوند موهاي مرا ، و َ او ... جشن آرامش موهايم را آغاز می کند ؛ جشن تسکين يک ابله !! با ادواتی اندک،يک دست،يک ران ، يک لب ، و برای چند هزارمين تکرار فرياد خواهم کرد !! که می توان پاک انگاشت و بخشيد !! تو را !! آری ،تو را !! خود تو را !! تا مادامی که يک واژه ،تنها همين يک واژه ،همين واژه ساده پا به پا ،در من مي جوشد ، عشق را مي گويم ،.....عشق !! و اين بار عشق را ميابم،روزنه توجيه تمام بخشش ها !! منطق توجيهات ،منطق مردانِ زن فا.حشه است . و من ،پـيش از همه ، و بيش از همه ،باز هم شارح شيدای اين منطق . تو را دوست دارم،فا.حشۀ پاکدامن شب های من !! از همهمۀ تمام دروغ هايت ، ذره ذره پاکي هايت را بر می کـِشم. من تمام خم و پيچ های سادگی ات را کشف مي کنم، و فقط من مي دانم ،من !! آخرين همخانه هر شب تو !! که تو را چه بی نيرنگ می توان بخشيد !! فا.حشۀ پاکدامن شب های من !!
پ.ن۱: متن بالا تقدیمی است از رفیق نازنیم کاوه آفاق به همه خوانندگان تیمارستان خیلی خصوصی من مفتخریم که کاوه چند صباحی است در این تیمارستان بستری شده – به امید شفای عاجل برای باقی رفقا – نیز!
پ.ن ۲ : تا یادم نرفته بگویم؛ مینیمال ترین داستان دنیای این روزهای من و رفقایم توی ذهن پسرک لاغرِ قد درازی است که همیشه فکر می کرد معشوقه اش از روی مهربانی گل های قالی را آب می داد، شاشو... و شاشوی خاک برسری که لباسهایش را سروته از گردن پایین می کشید، پول هایش را می شمرد،لبانش را غنچه می کرد و آرام با صدایی زیر 15 دسی بل فریاد می زد: دوستت دارم خوشگله! مینیمال ترین داستان اینروزهای ما توی ذهن همین پسرک های لاغر قد درازی است که موهای فرفری به هم تابیده ای دارند موهای فرفری ای که خیلی بلند است اما از بس که فرفری است مثل تک تکِ ثانیه های این بازی روزگار خیلی کوتاه به نظر می آید، آخر می دانید که فِر است دیگر،فِر مثل تمام لحظاتی که فر خوردیم و خُب البته که کاری هم نمی توان کرد...! پ.ن۳: تراک جدید کاوه آفاق (گروه دِویز) با نام شال را از اینجا دانلود کنید... با تشکر از آرین نائینی عزیزم به خاطر میکس و مسترینگ و سولو نوازی انتهای موزیک. پ.ن۴: هفتمین شماره مجله پالاپال را از اینجا دانلود کرده و بخوانید ( در پاره ای از صفحات این مجله می توانید مطالب بنده حقیر را نیز بخوانید) |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
نگاهم تاریک و روزهایم همه در لابه لای شیشه های تقسیم دارو و قرص های اعصاب، دوز به دوز خلاصه شده اند... پرستار با صدای خفه به سعید که روز تولدم برای ملاقات به تیمارستان آمده بود تا با چسب قطره ای که در دست داشت عینکِ شکسته ام را بچسباند می گفت: "افسار رفیقت دست همین شیشه ها و داروهاست.." بعد سعید زیر چشمی به من نگاه می کرد که مبادا من حرف های مزخرفِ این پرستارِ لکا.ته را شنیده باشم.... نمی دانم چرا سعید دلش برای من می سوخت، این حالتِ من که زیر مُشتی خاطره مدفوع شده ام نه دلسوزی می خواست نه ترحم... مگر حالت پسر ابلهی مثل من که با فالش ترین عقاید دلبسته زنان آبستنی می شد تا ثانیه به ثانیه ویارش کنند اسفبار است؟ مگر حماقت و انتظار کسی را که روزی ستاره من در زمین بود و امروز دست در دست ماه پتیاره در آسمان ها فکر خوش گذرانی است و نیم نگاهی به حال و روزم نمی اندازد، جایی برای دلسوزی می گذارد؟ اصلا که گفته اگر قرار باشد کسی دلش به حال و روزم بسوزد به ملاقاتم بیاید تا تولدم را تبریک بگوید، آن شخص باید سعید،حسین،امیر،آریا یا هر دیو.ث دیگری باشد؟! در همین فکرو خیالاتم که سعید با چسب قطره ای عینکم را چسبانده و جای من که الان باید دست در دست تو شمع های تولدم را فووت کنم، محل شکستگی عینک را فووت می کند که زودتر بچسبد و ... روی صورتم می گذارد. سیگاری کنارم می کشد،مرا به جای تو می بوسد، آهی می کشد و می رود... و من در این فکر که برای بعضی لحظاتم باید خون بدهم، برای دیدنت باید انتظار بکشم و جون بدهم، با کلی زور و زحمت چسب قطره ای را که سعید بالای تختم جا گذاشته بر می دارم و روی لب هایم می مالم، آخر می دانی؟ آدم که باشی برای انجام دادنِ هر کاری باید دل و دماغ انجام دادنش رو داشته باشی؛می فهمی؟ ایندفعه که آمدی توی رویاهایم روی تخت تیمارستانی که دست ها و پاهایم را به آن بستی و نشستی روی دل صاحب مُرده ام و دماغِ همیشه چاق و اینروزها لاغرم را کشیدی و گفتی میییووو تولدت مبارک!!! با همین لب های چسبناکم لبانت را برای همیشه پیش خودم بستری ات می کنم، آنوقت ببینم بازهم می توانی فرار کنی... اوووممممم ...کجایی پس؟ رویاهایت را هم از من دزدیدی؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
مَثَل من و دنیای اینروزهایم مانند مَثَل پستـانهای من و عقل توی سرتوست، هیچ کداممان نمی دانیم از چی امان چگونه استفاده کنیم! تعارف که نداریم... من واقعا دلم
همیشه می سوخت ، و حالا حیرانم از اینکه اینروزها دل کسی برای من نسوزد اشتباها... آخر می دانم که تو خودت نمی دانی و فراموش کردی که هنوز هم مرا دوست می داری! سر و ته زندگی ات را بگیری سرجمع دو بار منطق ات را قاضی نکردی لعنتی و حالا که ته بن بست رابطه امان هم که نرسیدیم، خیابان احساست را بستی و جاده عقل ات را با دلیل و منطق یکطرفه باز می کنی؟! می کنی، تو از همان روزی که گفتی بدون من حتی نفس هم نمی توانی بکشی تا امروزی که لابد در آغوش دیگری نفس نفس می زنی، مدام فکر و جسم و روح و روان ام را پاره پاره می کنی... به همان خدایی که نمی دانم اینروزها برای شهادت در کدام دادگاه پول بیشتری می گیرد که اینجا، جاده یکطرفه رابطه امان دیگر برایش چیزی نمی سُلفد قسم که مرا می... حالا هم که تصمیم گرفته ای نبودنم را، منتظر مانده ام و عادت می کنم به خودآزاری یا خود ... تصمیم گرفته ام تا برگشتنت "تنها " باشم و فارغ از همه ی "تن ها"، بو بکشم عطرت را و یاد بدهم به احساسم که باور کند همه ی دروغ هایی را که راستی دنیا را بلعیده اند و باور کند که اینجا برای اصغر و حسن و حسین و تقی و ممد، شاید فاصله یک عشق تا عشق بعدی به اندازه یک سیگار کشیدن است، اما برای من عشق تو چیزی دیگری است ناز ان این ...
پ.ن: تصویر از Scott G brooks |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
حالتِ آ.لتِ پیرمردِ نگهبانِ توالت های گمرک و شوش را گرفته ام و مدام منتظر کسی خوابیده ام که سالهاست ندیدمش حتی در خیلِ کابوس ها و ناچیزِ رویاهام... تقصیر تو هم نیست، نقش ام را اینگونه نوشته کسی که بازی عادلانه سرش نیست عدالت را با خالی گذاشتن دست هایم می بیند و پاهایم را بندِ تویی کرده که سرشار از منیتی و بس که بصیر است و بینا چشم دیدن با تو بودنم را هم ندارد – با تو بودنی که زیاد توفیقی هم ندارد اینروزها؛ مسخره است، می دانم که تقصیر او هم نیست... مدام در این ثانیه ها که هر کدام به سال رسیده از خودم می پرسم حالا که داستانم به اینجا کشیده ، از بین من و تو و خدا پس مقصر کیست؟ و افسوس که نه تو و نه خدا دیگر هیچ کدامتان برایم مهم نیست. او مرا بازی می دهد و تو هم که برایش نقش بازی می کنی و در این رقابت کثیف و نابرابرتان منم که همیشه باید مثل فا.حشه ها ببازم که خب دارم مثل ارزانترین اشان،همیشه برایتان مُفتِ مُفت می بازم و هیچ امیدی هم به پنج شنبه شبی برایم نمانده که حداقل برای یک بار هم که شده یکی از شما بازنده باشید تا ظرف های جمعه صبح اتان را برای یک بار هم که شده من بشورم!
پ.ن۱: مخاطب خاصی ندارد - نه عاشقانه است - نه سیاسی - نه اجتماعی و نه اقتصادی ... همین جوری یک چیزی است برای دل صاحب مرده خودمان! پ.ن۲: مصاحبه تصویری من با "راک دی ال" را از اینجا - یوتیوب می توانید ببینید. پ.ن۳: مجله شماره شش پالاپال را هم که در پاره ای از صفحات آن می نویسم را نیز می توانید از اینجا بخوانید. دانلود با حجم بالا و دانلود با حجم پایین . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
خونه پستچی انباری |
| درباره وبلاگ |
مراجعین محترم؛
حتما مرا به خاطر سانسور نکردن افکار و عقایدم، خواهند بخشید... |
| آرشیو تیمارستان من |
|
دانلود فیلم کوتاه هایی که تا به حال ساختم. |
|
RSS
|